تبليغاتX
سکوت شب

سکوت شب

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است . کارم از گریه گذشته به این می خندم.

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

 امروز تولدمه. بکس مدرسه برام تولدیدیده بودن( تولد گرفته بودن)

برام کادو ام خریده بودن. خیلی خوشگل بودن. کلی حال کردم.

در کل خیلی روز توپی بود. منم که اصلا درس نخونده بودم ، همه چیزم به خیر گذشت. 

راستی کسایی هم که انتظار داشتم تولدم یادشون باشه ، یادشون بود.

اینم عکس خودمه:

( به دلایلی نمی تونم صورتم رو نشون بدم.)

بیاید شما ام از کیکم بخورید . بفرمایید:

 

حمله..................

کیکو له نکنید، آروم ......... به همتون می رسه.

حالا متن اس ام اس آوا جون رو براتون می نویسم:

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه شیرین است امروز

روز تو

روزی که تو آغاز شدی.

تولدت مبارک.

 

البته از همه ی دوستایی که روز تولدم یادشون بود از صمیم قلب تشکر می کنم.چون واقعا وقتی فهمیدم تاریخ تولدم یادشونه خیلی خوشحال شدم.

بعضی از دوستای قدیمی هستن که خیلی از دستشون ناراحتم نه زنگ می زنن و نه خبری ازم می گیرن. نه فقط به خاطر تولدم. چند وقتیه که اینجوری شدن. (خوب دیگه دوستای ما هم اینجورین.)

 
خوب حالا دیگه باید بهم کادو بدییییییییییییییید. زود باشید دیگه. دونه دونه .... یه جوری بدید از دستم نیفته....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:1  توسط فازی  | 

زن

 

زن... .

زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات زنایش با تو برابر ... می تواندتنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن 4 همسر هستی . برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است و تو هر زمان که بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج کنی... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ... او درد می کشد و تو نگرانی کودک دختر نباشد....او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر؟... هر روز متولد می شود ، عاشق می شود، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد. و قرنهاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند. چرا که او در چین و چروک های صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های مردش گام های شتاب زده ی جوانی برای رفتن و درد های منقطع ... قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال ازدرد...!                                                                                                                          

                                                                                  « دکترعلی شریعتی»

 

 

Click to view full size image

تو را با اشک و خون از سینه راندم آخر هم

که تو در جام دیگری ریزی شراب آرزو ها را

به زلف دیگری آویزی آن گل های صحرا را

مگو با من ، مگو از هستی و مستی

من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گل های نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد

         مرا از سینه بیرون کن

                  ببر از خاطر آشفته نامم را

                             بزن بر سنگ جامم را،

                                              مرا بشکن

                                              مرا بشکن!

             کنون کز من بجا ، مشت پری در آشیان مانده

             و آهی

          زیر سقف آسمان مانده

                بیا آتش بزن این آشیان را

                            این بال و پر ها را

                                       رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی

     بنای عشق و امیدت ، شود امید جاویدت

تو را راندم

ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی

           که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم

        ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد!

جهان تاریک می شدکهکشان می مرد!

درون سینه ام دل ناله می زد

      باز کن از پای زنجیرم

                      که بگریزم

                         به دامانش بیاویزم

به او

       با اشک و خون گویم

                مرو ، من بی تو می میرم

ولی من در میان های های گریه خندیدم

                       که تو هر گز ندانی

بی تو یک تک شاخه ی عریان پائیزم

                            دگر از غصه لبریزم

و اینک دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

       سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!

خداوندا! تو می دانی انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است... .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 13:56  توسط فازی  | 

تنها بودم.

سلام. دوباره آپیدمممممممممممم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من باشی و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هر گز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اند همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آنوقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت

مگر آنوقت که در سایه زنهار تو باشم

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد

گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله ی خوبان

چون نباشد که من عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم باز نگردم

تا در این راه بمیرم که طلب کار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی

همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

                                                             

                                                           « سعدی»

 

 

.Thorns are not objects

.Lifeless branches are not gallows trees

Green wormy fruits are not heavy burden on the branches before you taunt the golden leaves under your steps.

A rustle is hard.

Innocent leaves simply confess.

Where the dryness of trees rooted in.

 معنی فارسیش: 

خار ها ، خوار نیستند

شاخه های خشک ، چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آن که برگ های زرد را

زیر پای خویش سرزنش کنی

خش خشی به گوش می رسد

برگ های بی گناه

با زبان ساده اعتراف می کنند

خشکی درخت

از کدام ریشه آب می خورد

 

«قیصر امین پور»

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:16  توسط فازی  | 

نوروز مبارک..................

سلام ! دوستای خوبم . تعجب نکنید که بالاخره اومدم. یه مدتی از آپ کردن خسته شده بودم. اصلا می خواستم وبلاگم رو حذف کنم. ولی بعدش پشیمون شدم. حالا اومدم تا آپ کنم و این دفعه سعی می کنم واقعا حرف دلم رو بزنم. دفعه های پیشم حرف دلم بود اما این دفعه سعی می کنم یه جوری بنویسم تا حرفم رو بهتر بفهید.

می دونم از اینکه این حرف تکراری یعنی " سال نو مبارک " رو شنیدید خسته شدید ولی من هم می گم سال نو مبارک و هم می گم سالی خوش در پیش داشته باشید و به آرزو های قشنگتون برسید.

 

 

پیر آن نیست که بر سر بزند موی سفید            هر جوانی که به دل عشق ندارد، پیر است.

 

 

یه نصیحت:

"دوستای خوبم به نظر من اگه عاشق نیستید همون بهتر که هیچ وقت تا قبل از  ازدواجتون عاشق کسی نشید. و اگر عاشقید زیاد عشقتون رو خرج کسی نکنید که نمی فهمه عاشقشید . عشق ارزش داره پس هیچ وقت عشق با ارزشتون رو به کسی که ارزشش رو نمی دونه بدون بها نبخشید و هیچ وقت از کسی عشق رو گدایی نکنید چون چیز با ارزش رو به گدا نمی دن. و اگر عاشق کسی هستید که اونم عاشق شماست هر وقت از روی عشق کاری برای شما کرد شما دو برابرش رو براش انجام بدید تا بفهمه دوسش دارید.و عشق و محبتش رو الکی خرج نکرده... .

خود من تا حالا شکست عشقی رو تجربه نکردم ولی می دونم که خیلی سخته چون خود عشق رو تجربه کردم. و کسایی که تو عشقشون بد جوری شکست خوردن رو دیدم."

 

 

*عشق مثل پاک کن می مونه ، یا اونقدر ازش استفاده می کنی که تموم بشه ، یا ازش استفاده نمی کنی و آخر یه روزی گم می شه.*

 *من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم    که برای تو و تصویر دلت می میرم*

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اينجور نوشت

هر گلي هم باشي

چه شقايق چه گل پيچك و ياس ؛ زندگي اجبارست

 

 

 

یکی بود یکی نبود ،اونی که بود تو بودی ، اونی که تو قلب تو نبود من بودم ، یکی داشت یکی نداشت ، اون که داشت تو بودی ، اون که جز تو کسی نداشت من بودم، یکی خواست یکی نخواست ، اون که خواست تو بودی ، اونی که نخواست از تو جدا شه من بودم، یکی گفت یکی نگفت ، اون که نگفت تو بودی ، اون که گفت دوست دارم من بودم.

 

 

در خاطر منی........

با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز

پنداشتی که نور تو خاموش می شود؟

پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟

و آن عشق پایدار فراموش می شود؟

نه ای امید من!

دیوانه ی تو ام ،

افسونگر منی ، هر جا ، به هر زمان ،

                                                                 در خاطر منی

 

 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروز ها و دیروز ها

دیدگانم همچو مر مر های سود

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

خاک می خواند مرا هردم به خویش

می رسند از ره که در خاک نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور نمناکم نهند

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک بی احساس قبر

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گم نام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

 

 

امشب خیال رویت بر من دمی گذر کرد

در هر تپش دو باره قلبم تو را طلب کرد

امشب دوباره بی تو من ماندم و سیاهی

با یک بغل پر از غم ، یک حس بی قراری

این روز ها به سرعت هر یک به شب رسیدند

تاری ز بی قراری بر پیکرم تنیدند

چیزی درون قلبم نام تو را صدا کرد

با یاد نامت انگار بغض مرا رها کرد

 

می رسد روزی که مرگ را باور کنی

می رسد روزی که مرگ دوست را باور کنی

می رسد روزی که در کنار قبر من

شعر های کهنه را از بر کنی

 

 

مشخصات دختران با کلاس:

1- برداشتن ابرو از 11 سالگی

2- نپوشیدن مانتو و جایگزینی پیراهن به جای آن

3- استثنا 1 : در صورت پوشیدن ،پوشیدن مانتوی تنگ برای مشخص شدن کامل برآمدگی ها

4- گذاشتن کلاه بر روی سر به جای رو سری

5- استثنا 2: و در صورت سر کردن روسری : بیرون بودن کامل جلوی مو

6- مدل مو : مدل از خواب بیدار شدن

7- کشیدن سیگار و قلیان

8- استثنا 3: در بعضی مواقع استفاده از شیشه ، حشیش ، تل ( تریاک) ، کراک و...

9- گوش دادن به آهنگ های خارجی و نفهمیدن چیزی از آن

10- جو گیر شدن و تکان دادن سر به هنگام گوش دادن به آهنگ

11- هم صدا شدن با خواننده و خراب کردن آهنگ

12- جیغ زدن سر دیگران برای هر چیزی

13- صحبت در مورد تیم های فوتبال خارج از کشور

14- بلند کردن ناخن به اندازه ای که بتوانند چشم های پسر ها را از کاسه در آورند

15- باریک کردن هر چه بیشتر کمر

16- عدم تمایل به ازدواج

و...  .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 13:38  توسط فازی  | 

غمگین....... .

سلااااااااااااااااااام رفقای باحاللل

یه مدتی بود بهتون سر نمی زدم و خیلی هم دیر به دیر آپ می کردم.

پس این دفعه سعی می کنم آپ با حالی بذارم تا لذت ببرید.

می خوام داستان عشقی دو نفر دیگر رو براتون تعریف کنم. حتما نظرتون رو بگید.

کاش می مردم......... .

شیده تازه رفته بود سوم دبیرستان که با دانیال آشنا شد. تو هم نگاه اولی که دانیال رو دیده بود می تونست حدس بزنه که اون چه جور پسریه. چون از سرو وضعش کاملا معلوم بود که از اونایی که هر روز یه نفر رو می پیچونه . ولی شیده پیش خودش فکر می کرد که شاید وقتی با هم دوست بشن بتونه یه کاری کنه تا دانیال دست از این کارا برداره .دانیال سر همون کوچه ای که شیده زندگی می کرد گوشی فروشی داشت. و تازه هم یکی دو ماهی بود که تو اونجا مغازه زده بود. و تو همون یکی دو ماه اول خودشو به همه ی محل نشون داده بود که چه جور پسری و همه می دو نستن که تا حالا با دخترای زیادی دوست بوده.

اولین باری که دانیال می خواست با شیده دوست بشه با مخالفت شدید اون رو به رو شد. ولی دو سه باری که به شیده این پیشنهاد رو داد شیده قبول کرد که با هاش دوست بشه.آخه با قیافه ی خوشگلی که دانیال داشت همه ی دخترا گول می خوردن.

یکی دو باری که با هم حرف زدن . شیده احساس می کرد که خیلی به دانیال عادت کرده و پیش خودش مطمئن بود که دانیال فقط به خاطر عشق و حال باهاش دوست شده ولی گاهی هم خودش رو امید وار می کرد که شاید اون دوستش داشته باشه. یه روز که داشتن با هم در باره ی دوست داشتن حرف می زدن ، دانیال به شیده گفت خیلی دوست دارم. شیده که از دوستاش شنیده بود که حرفای عاشقونه ی دانیال رو قبول نکنه زد زیر خنده و گفت: باور کردم. و دنیال گفت: من واقعا دوست دارم. اگه تو هم واقعا منو دوست داشتی می تونستی بفهمی تو دلم چی می گذره. اون شب شیده وقتی داشت به حرفاش با دانیال فکر می کرد وقتی یاد اون حرفش می افتاد دلش می لرزید و یه حس خاصی بهش دست می داد.یه حسی خارج از حس های دیگه . چون تا حالا خیلی وقتا دانیال بهش گفته بود دوست دارم اما این دفعه... .  اون شب تا صبح خوابش نبرد. و تا خود صبح به این حرف دانیال فکر می کرد ولی به خاطر این که می ترسید یه موقع گولش رو بخوره تصمیم گرفت دیگه به حرف دانیال فکر نکنه. تو مدرسه هم فقط به حرف دانیال فکر می کرد. راستی یادم رفت بگم که شیده خیلی کتاب می خوند اون روزم بعد از اینکه به خونه اومد، نشست تو اتاقش و یه کتاب که کمک می کرد با طرف مقابل چه جوری رفتار کنی رو خوند. صفحه ی اول کتاب با خط تحریری نوشته شده بود:"حرفی که از دل بلند شود به دل می نشیند." شیده که اینو خوند یه دفعه دلش لرزید و اون موقع اولین لحظه ای بود که ته دلش احساس کرد که دانیال دوسش داره .

الان حدودا 6-7 سالی از اون ماجرا می گذره.همون ماجرای تلخ.... . بذارید بقیه ی قصه رو تعریف کنم. الان دو ماه بعد رو براتون تعریف می کنم.

دیگه هر دو تاشون باورشون شده بود که همدیگر و دوستارن. اگه یه روز همدیگرو نمی دیدن ، شب خوابشون نمی برد. کم کم به فکر ازدواج افتاده بودن. قرار گذاشته بودن که 2 – 3 ماه بعد که وضع مالی دانیال رو به راه شد ، دانیال بیاد خاستگاری. یکی ، دو ماهی گذشته بود دیگه واقعا عاشق هم شده بودن. و هر چی به زمان خاستگاری نزدیک تر می شدن بیشتر عاشق هم می شدن. حدودا یکی دو هفته مونده به زمان خاستگاری دانیال و شیده تصمیم گرفتن موضوع را با مادراشون در میون بذارن. اون شب شیده با هزار تا زمینه چینی به مامانش گفت که یکی می خواد بیاد خاستگاریش . مادرش وقتی شنید از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه . اما وقتی پرسید پسره کیه ، شیده با منّو من گفت: دانیال. یه لحظه مادرش حواسش به همون دانیال معروف نبود. اما بعد بلند داد زد : کدوم دانیال همونی که سر کوچه........... . کی باهاش دوست شدی . کی بهت گفته می خواد بیاد خاستگاری. بد بخت گولت زده. خر تر از تو گیر نیورده. اصلا اگه بیاد خونمون بابات قلم پاشو می شکنه. بعداز چند دقیقه باباش هم اومد و مادرش هم به خاطر اینکه اعصابش خورد بود همه  داستان رو براش تعریف کرد. باباش هم با کمربند افتاد به جونش و تا می خورد زدش.اما خونواده ی دانیال خیلی هم خوشحال شدن. چون شیده تو محل به عنوان دختر خوب معروف بود. وقتی شیده به دانیال گفت که دیشب چه اتفاقی افتاده اولش خیلی اعصاب دانیال خورد شد و بعدش تصمیم گرفت که با هم فرار کنن. اما شیده مخالفت کرد. روزها همین جوری می گذشت و اونا هر روز به هم وابسته تر می شدن و مخالفت خانوادهی شیده بیشتر. یک سال و نیم از اون ماجرا گذشته بود و مادر شیده هم کمی راضی شده بود. دانیال که دیگه خسته شده بود دلش رو زد به دریا و اومد خاستگاری. خانواده ی شیده همه رضایت خودشون رو نشون دادن به غیر از باباش . دانیال چند بار دیگه هم خاستگاری تا بالاخره بابای شیده گفت به من ربطی نداره. هرکاری می خواید بکنید. پس از کمی مخالفت از طرف هر دو خونواده ، قرار های ازدواج گذاشته شد و بعد از یک ماه این دو نفر به  عقد هم در اومدن. هر دو شون احساس می کردن خوشبخت ترین آدم های روی زمینن. یه سالی گذشته بود و روز عروسی فرارسید . چه شب قشنگی بود. اما حیف......... . چون اون شب بابای شیده دستش رو نگرفت تا از خونه بیاردش بیرون.و آخر سرش هم عموش اومد و دستش و گرفت و از خونه اوردش بیرون.

از اون موقع به بعد احساس می کردن خیلی خوشبختن اما تنها مشکلی که داشتن این بود که چون تو خونه ی پدر و مادر دانیال زندگی می کردن ، مادر دانیال شیده رو اذیت می کرد. به خاطر همین هم نذر کرده بودن که اگه خونه خریدن پسره بره یکی از امام زاده های تهران که تو کوهستانه و نذری پخش کنه. 10 ماه از ازدواجشون گذشته بود که تونستن خونه بخرن و دانیال با یکی از دوستاش رفت تا نذرشون رو عدا کنه . اما قبل از اینکه به امامزاده برسن تو راه تصادف کردن و از کوه پرت شدن پایین. دوست دانیال مرد و خودش هم رفت تو کما.  6 ماه تو کما بود و تو این مدت شیده مثل مرده ها شده بود و هر روز دعا و نذر می کرد. حتی نذر کرده بود اگه دانیال خوب بشه خونرو وقف کنن. اما دانیال که بعد از 6 ماه به هوش اومد.مثل عقب مونده های ذهنی شده بود و نمی تونست غذا بخوره ،حمام بره و در کل هیچ کاری نمی تونست بکنه و مثل بچه های پنج ساله شده بود و حتی شیده را هم نمی شناخت.

از آن موقع تا یکسال بعد تمامی کارهای روزمره دانیال راشیده انجام می داد. البته حال شیده بدتر از دانیال شده بود. اما آخر سر مادر شوهر نامرد زهرش رو ریخت و پشت سر شیده به مردم گفته بود که شیده با مرد های دیگه ارتباط داره و تا جایی که شیده رو مجبور به گرفتن طلاق کرد. روز دادگاه شیده به قاضی گفت که مهریه اش رو نمی گیره ولی در عوضش حد اقل هفته ای یکبار بتونه دانیال رو ببینه. اما مادر دانیال حاضر شد تمام مهریه رو  بده اما نذاره این دو دوباره همدیگرو ببینن.

الان نزدیک 6-7 سال از اون ماجرا می گذره و شیده مثل دیوونه ها شده و همش با خودش حرف می زنه......!!!

بعضی ها می گن نفرین دخترایی که دانیال باهاشون دوست بوده و گولشون زده گرفتتشون و بعضی ها هم می گن چون بابای شیده با این ازدواج موافق نبوده این جوری شده . نمی دونم...!!!؟؟؟ اما می دونم خیلی بدبختن. جفتشون.

وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم ،

وقتی مردم روی قبرم ننویسید :

نه شعری نه شعاری .

ننویسید که بودم از چه تباری .

وقتی مردن آخرین نقطه  راهه

نمی خواد سنگ قبر روی قبرم بذارید . . .

وقتی هر اومدنی رفتنی داره ،

نمی خواد گل روی قبرم بکارید  . . .

خیلی وقتا پیش از این

                           مرده بودم .

عمری دلمرده

                  به سر برده بودم .

بدون سنگ ، بدون نام و نشون

چوب این زندگی رو خورده بودم .

  وقتی مردم

               روی قبرم

                       ننویسید که بودم  . . .  

 

 

یادمون باشه که

دنیا

اونقدر کوچیکه که دوتا دل کنار هم

جا نمیشه پس هیچ وقت عاشق نشو

اما اگه عاشق شدی

اینو یادت باشه که

دنیا اونقدر بزرگه که اگه

دلیو گم کردی سخت میشه پیدا کرد.

آره 

دنیا همینه.

زندگی همش یه بازیه که یه روز تموم میشه.

پس بیاییم خوب بازی کنیم و

بجای اینکه دنیا مارو بازی بده

ما بازیو بگیریم توی دستمونو

خوب بازیش بدیم

که وقتی بازی تموم شد

حسرتشو نخوریم.

چون این بازی فقط یک نیمه است و

تکرارم نمیشه.

نمیگم از  دنیا و بازی لذت نبریم

نه اینو نمیگم

اما بیاییم بجای زدن گل به خودی به

حریف گل بزنیم که

بعد از پایان بازی سربلند باشیمو

حرفی واسه گفتن داشته باشیم

نه اینکه سرمون پایین باشه و

خجلو شرمنده باشیم.

 

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو دزدید و بجاش یه زخم

همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنیو بجای اینکه لبریز

کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوستش داری

 

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که

یبار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

 

چقدر سخته توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری

 

چقدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگری ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی . . .


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:28  توسط فازی  |